تولد سه سالگی
بالاخره دختر کوچولوی من سه ساله شد برات جشن تولد هم گرفتیم تو از صبح خیلی خوشحال بودی وقتی خاله فروغ و عمو حسین داشتند خونه رو برای جشن تزئین می کردند تو با خوشحالی نگاهشون می کردی و منتظر بودی تولدت شروع بشه وقتی من می خواستم به اتاق دیگه ای برم می گفتی مامان نرو الان تولدم شروع میشه هر چه بهت می گفتم تولدت بعد از ظهر شروع میشه زیر بار نمی رفتی اما وقتی مهمونها اومدند رفتی توی تکونت (تو به CARRIER میگی تکون در واقع وقتی کوچیک بودی از CARRIER استفاده نکردی اما حالا بدون carrier خوابت نمی بره) و گفتی خوابم میاد فقط وقتی فشفشه ها رو دیدی از carrier اومدی بیرون و یه کم رقصیدی . کیک تولدت شکل یه پرنسس بود که تو خیلی دوستش داشتی وبعد از دیدن هدیه های تولد سریع بازشون کردی و لباس تولدت رو در آوردی و مشغول بازی با اونها شدی مادر جون و بابابزرگ برات gyro bowl خریدند ، خاله فروغ و عمو حسین برات scooter خریدند و خاله محبوبه و خاله شهناز هم ارگ خریدند و بابا هم برات یه عروسک خرید که اندازه خودت بود اسمش رو گذاشتی فرشته ، منم برات یه اجاق گاز بزرگ خریدم


تولد سه سالگی
